------- image --------/>
------- image --------/>
------- blog --------/>
جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦ سلام. این روزا همش دارم به فیلم flatliners فکر میکنم.این فیلم محصول سال ۱۹۹۰ که یکی از چیزی که فکرم رو مشغول کرده اینه یک سری آدم اید روزا خیلی بهم بد کردن. از تهمت غیبت سایر اقشار بدیها فرو گذار نکردن ومن در قبال این همه بدی هیچ کاری نمی تونم بکنم. حتی نمی تونم حقم رو بگیرم. و ناگزیر به سکوت شدم. همش احساس میکنم چوب صداقت بیش از اندازه ام رو میخورم. راستش من از بدی کردن به دلیل اعتقاد به اون دنیا خیلی میترسم. ولی یک فکری که اذیتم میکنه اینه که اگر اون دنیا هست و این ها باید پاسخگوی اعمالشون باشن چطور اینقدر راحت این همه بدی میکنند. چطور میخوان جواب بدن. بقیه اطرافیانم خیلی ظاهر بینند چون این آدمها کاری جز تعریف از خودشن بلد نیستن کورکوررانه دارن از اونها حمایت میکنند. و یک جورایی این وسط آدم به بدی هم متهم میشه. ایرادهایی که بهم نسبت دادن توی این عمر ۲۴ ساله تا حالا کسی بهم نگفته بود بعنی مثل اینکه من بگم چون رنگ آبی دوست دارین بدی از فردا باید سفید دوست داشته باشی یا مسایل شخصی و کوچیک دیگه. نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که خوبست که زشت جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦ ((شاید خداوند صحرا را خلق کرد تا انسان با دیدن نخل تبسم کند.)) پائولو کوئلیو چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ بعد از اين همه تاخير سلام. راستش دوست ندارم از غم بنویسم. از اینکه فکر نمی کردم این همه آدمها از رفتنم خوشحال شن. ۱شنبه مراسم تودیع من بود. خودم برای خودم گرفتم. جالبش اینجاست که قبل از رسیدنم شیرینیش و خورده بودن. خوشحالی رو میتونستم از تک تک چشم های آدمها بخونم. فقط نمی دونستم نرگسم واقعا خوشحاله یا نه. بقیه رو مطمئن بودم که خوشحالن. کسی به من خسته نباشید خشکه خالی هم نگفت. و فقط همه از رفتنم شاد بودن. این همه شادی رو معنیش رو نمی فهمیدم. خوب آخه من آدمیم که اصلا کار به کار کسی ندارم. فقط فکر اینم که کار خودم رو درست انجام بدن. بقیه خوب یا بد بودنشون برای خودشون. اولین بار بود که در مقابل این همه ناملایمات خندیدم. حس کردم بزرگ شدم. خیلی خوشحال شدم. نه برای رفتنم از اینکه با رفتنم دل اون همه آدم شاد شد خیلی خوشحال شدم. از بچگی همیشه این مطلب تو ذهنم بوده که بزرگترین خوبی شاد کردن دل آدمهاست حتی اگه اون آدمها باهات دشمن باشن. خوشحالم که دیگه تمام آدمهایی که میشناسم اینجا سر نمی زنند. راستش دیگه راحت میتونم بنویسم بی دغدغه و این خودش یک نعمته که آدم بتونه حرف دل رو بنویسه چون بر دل میشینه. یک جمله به نظرم خیلی قشنگه مینویسم: ((زندگی مثله یک دیکته است مدام اشتباه مینویسم و پاک میکنیم غافل از اینکه یک روز داد میزنند و میگن ورقه ها بالا.)) جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥ اگر فردا بيايد سلام.داره نزدیک عید میشه.امروز این وبلاگ ۳سال و ۳ روزه شد.راستش من زیاد برام عید فرقی نمیکنه.از تنها چیزی که خوشم نمیاد همین تبریک عید.به نظرم خیلی مسخره است.نمیدونم چرا.بگذریم. راستش امسال عید خیلی کار دارم. نمیدونم شاید اصلا وقت آپ نداشته باشم. حالا من کار کم دارم که امروز سارا برام کادو اگر فردا بیاید جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥ تا صبح
هنر پیشه هاش Julia Roberts . داستان چند دانشجوی پزشکی که با ترفندی مرگ رو به صورت چند دقیقه آزمایش می کنند. توی این چند دقیقه شیبه برزخی که توی کتابهای خودمون داریم. یعنی عین عمل هرکس بهش برمیگرده یعنی اگر به کسی بد کردید جاتون با اون اون دنیا عوض میشه و عین همون بدیا که کردین اینبار اون در حق تو میکنه. فیلم خیلی قشنگی. من خیلی وقت پیش دیدم.

سیدنی شلدون رو خریده.بیشترین کتابی که دوست دارم.تا حالا پنج بار خوندم.دفعه اول کلاس اول راهنمایی بودم. من از این داستانها که طرف یک مرغ سعادتی میاد یکهو زندگیش رو از این رو به آن رو میکنه خوشم نمی یاد.از شانس و حکومتش خوشم نمیاد.من دوست دارم که آدم با عقل به همه جا برسه و خوشبخت شه. به آرزوهاش برسه. نمیدونم اگر فردا بیاید رو خوندین یا نه ولی هر کسی نخونده توصیه میکنم بخونه.داستان دختری که یک شبه مادرش نامزدش پولش کارش همه چیزش رو از دست میده.یک پاپوش که برای مادرش درست کرده بودن باعث خودکشی مادرش میشه.این دختره((ترسی)) هم بدون فکر میخواد انتقام مادرش رو بگیره. میفته زندان و بعد از آزاد شدنش اینجاست که حکومت عقل شروع میشه.سراسر داستان اینقدر هیجان داره که آدم نمیتونه کتاب رو زمین بذاره. من میخوام دوباره بخونمش و این شادی بخش ترین اتفاقی که در این چند وقت اخیر برام افتاده. نویسنده اش تازه فوت شده.روحش شاد.
وارد مجموعه شد میبینم.دیشب تمام مدت به این مسئله فکر میکردم که شهرزاد کار واقعا سختی رو داره انجام میده زندگی با مردی که بدونی دوستت نداره و اسم دخترش رو بذاره مستانه
همیشه سایه یکنفر دیگه توی زندگیش هست. همیشه با گفتن نام دخترش خاطرات مستانه ای که دوست داشته براش تداعی میشه.به نظرم خیلی سخته. واقعا شهرزاد الان از تنهایی درو اومده؟ یا الان واقعا حس میکنه تنها نیست؟ نمی دونم .من فکر میکنم اینجوری تنها تر
چون میدونه سیاووش اون رو نه به خاطر خودش بلکه از اجبار و جبر زمانه........به نظرم ناملایمات زندگی آدم رو اذیت نمیکنه ولی زیر سقفی زندگی کردن که بدونی تو اونی نیستی که اون میخواد....................
عشق و جنون
کانون مهر
فعلا بدون نام
مدلاگ
یک پزشک
باران
کوچ
متوترکسات
Omicron
آریا کوه
MedicineMan
سلام
آنچه میدانم
دریچه میترال
پزشکی ورودی 78 تبریز
دکی 85
------- image --------/>
پسر آرتا
مژگان بانو
پس و پیش
دکتر سینوحه
لبریز مهر
وقایع اتفاقیه
یادداشت های بی سر و ته
خورجین
عسل
تابستان84
------- image --------/>
خون
آرامش پیش از طوفان
(اندر افاضات آسیدتقی (ره
همای سعادت
سرزمین غزل
نارگیل
جودی آبت
اولین برگ پاییزی
کاش یارب به کسی کار کسی
------- image --------/>
ستاره دنباله دار
صاد
پسر کهکشانی
بهترین موزیک ها
یادداشتهای یک دریانورد
لحظه هارو با تو بودن2
بچه های فقیر برره
باد می آید و خیال می برد
------- image --------/>
شیشه لاجوردی
هجوم......احسان مهدیان
داستانهای دانشگاه رازی
ادبیات داستانی
گلستان سخن
